شکست
درد خودم بس نیست باید زخم زبون هم بشنوم بابام بهم میگه زندگی من سرتاسر شکسته و شکست های من باعث شده که سرافکنده بشن و من یک انگ ام براشون ، اینکه من مایه سرافکندگی شون هستم حرفی نیست چون نه انتظارات اونا رو برآورده کردم نه اونی بودم که میخواستن
چون همیشه دوست داشتن لباس های پر زرق و برق و مارک بپوشم ولی من به لباس ساده پوشیدن اکتفا می کردم همیشه دوست داشتن زیورآلات طلا آویزون خودم کنم ولی من علاقه ای به طلا نداشتم ، همیشه دوست داشتن من از همه دخترای فامیل بالاتر باشم همیشه دوست داشتن از سن ۱۰ سالگی شبیه زنای ۵۰ ساله رفتار کنم
من هیچ وقت چیزی که اونا میخواستن نبودم من عاشق شعر بودم عاشق لباس رنگی ، کودک درونمو دوست داشتم ولی خب اینا مایه سرافکندگی اونا بود ولی اینکه بابام میگه زندگی من سرتاسر شکسته منظورش از شکست چیه؟عاشق شدنمه؟یا اینکه دختری نبودم که اونا میخوان
بابام چند وقته توبحث و دعوا هایی که پیش میاد میگه میرم به همه میگم شکست هاتو تا آبروت بره ...حقیقتا قلبم ناجور میشکنه
بعضی وقتا حس می کنم اصلا نمیزنه
دیروز ناهار و شام رو آماده کردم کلا خونه رو با این حال مریضم تمیز کردم ته اش مامانم اومد و رید بهم:)
با حامد هم که رابطه مون تعریفی نداره ، اصلا حرفامو نمیفهمه و ناشناخته شدم براش
هعی