مرا در شخص دیگری جستجو خواهی کرد
ولی
نخواهی یافت
نه بخاطر اینکه دیگران بد هستند
یا من بی نقص بودم
بلکه چون هر قلبی
فقط یکبار خانه واقعی اش را پیدا میکند
تو میگردی میان؛
لبخند ها
نگاه ها
حتی بوسه ها
دنبال چیزی میگردی که
فقط در من بود
آن درکِ بی قید و شرط؛
آن صبوریِ خسته؛
آن عشقی که
خودم را در آن فراموش کرده بودم
و روزی
وسط یک گفتگوی بی اهمیت
با کسی دیگر
ناگهان سکوت میکنی
و یادم میفتی
نه با نفرت
نه با خشم
که با حسرتی عمیق
که فقط کسانی درک خواهند کرد که عشق واقعی را از دست دادند و دیگر هیچ وقت
شبیه آن را پیدا نخواهند کرد
بهترین کتاب هایی که خوندین چی بوده؟
چندتا کتاب برام معرفی کنید که ژانرشون زندگینامه و رمان و ... باشه
خلاصه که خیلی آدمو جذب کنه
من از جهان چه خواستم؟
کمی نشستن و
به ماه و آسمان نگاه کردن و
کمی دویدن و
به قلههای دورها رسیدن و
کمی سکوت کردن و
صدای کائنات را شنیدن و
کمی از عشق گفتن و شنفتن و
کمی رهایی و شُکوهِ آشنایی و
کمی سفر...
من از جهان چه خواستم؟
کمی خیالِ خوش، نه بیشتر...
هوای شهر آلوده اس همه جای تبریز رو دود و غبار گرفته فکر کنم دیوانه این شهر فقط منم ک نشستم تو پارک ، ریه هام از شدت بد بودن هوا رو به انفجارن با این حال پا نمیشم ک گورمو گم کنم برم خونه ،( خونه) چه واژه ی غریبی دیگه حتی خونه هم حالمو خوب نمیکنه دیگه هیچی برام دوست داشتنی نیس ، منِ عزیزم دنیا با تو چه ها کرد هیچ دوره ای از زندگیت بدون غم نگذشت حقیقا من و غم باهم عجین شدیم من و غم از اون دوقلو های جدا نشدنی دنیاییم.
برای اولین بار امروز سیگار کشیدم کی باورش میشه؟ منی ک اینهمه از دود و دم متنفر بودم ی پاکت سیگار رو پشت سر هم بکشم گلوم اونقدری میسوخت که حتی نخواستم آب هم بخورم حس می کردم لایق درد و عذابم ، واقعا چرا تموم نمیشه این زندگیم بقدری خسته ام که میخوام الان ک خوابیدم دیگه پا نشم دیگه هیچ کس منو یادش نباشه، کاش میشد کتاب زندگی من همینجا تموم شه
سلام بچه ها
بعد چندین ماه اومدم اینجا و میخوام بنویسم
اونقدر این چند وقت برام اتفاق های عجیبی افتاده که ازم ی آدم جدید ساخته و من چقدر این خود جدیدمو دوست دارم
اول از بیماریم بگم که رو به بهبود کاملم و حالم خداروشکر خوبه
دوم اینکه درس و دانشگاهمم ادامه میدم اوضاع درسامم روبه راهه
سوم هم ک من داره نزدیک به یک سال میشه که از حامد جدا شدم
حقیقتا دلم نمیخواست بیام اینجا و دوباره بنویسم کلا اینجا رو پاک کرده بودم تا اینکه یهویی زد ب سرم و اومدم پیام هاتون رو دیدم ک نگرانم بودین
دلم میخاد ریز به ریز همه چی رو براتون بگم و بنویسم
- این روزا خیلی دلگیرم . .
بیشتر از دلگیر بودن ، غمگینم .
غمگینم چون تو منو خیلی هدر دادی .
غمگینم چون تو ، توجه و عشقِ منو ، زمانمو . .
عمرمو ، احساساتمو ، قلبمو ، روحمو ، تصوراتمو .
و در آخر . .
خودمو ازم گرفتی .
غمگینم . .
چون اونقدر ك بهت عشق دادم و دوستت داشتم .
دوست داشته نشدم .
غمگینم . .
چون من تشنهیِ عشقی بودم ك باید از تو میگرفتم .
و تو اینو ازم دریغ کردی .
من غمگینم . .
چون هنورم عشقی ك نسبت به تو داشتم ؛
درونمه و تموم نمیشه .
هنوز دلتنگت میشم و هنوز به همون اندازه دوستت دارم .
غمگینم . .
چون تو هیچوقت به اندازهای ك ادعا میکردی .
بهم اهمیت ندادی .
غمگینم . .
چون من ازت انتظارِ عشق داشتم ، نه زخم .
راستشو بخوای . .
من از این ناراحتم ك تو بدونِ عشق ورزیدن به من و جنگیدن برام . .
منو وِل کردی وسط دردام
با این ك میگفتی همه ی توجه ات روی منه
ولی من اینو هیچ وقت احساس نکردم
تو زخمی بهم زدی ك هیچوقت قرار نیست خوب بشه :)!
امروز بابام خیلی به طور جدی اعلام کرد که دیگه ب ی ورش هم نیستم گفت مثلا من بهت میگم از این نردبون نرو بالا لقه میوفتی اگه تو با عقل خودت بری و بیوفتی و پات بشکنه من نمی برمت بیمارستان ، همونجا چالت میکنم پس تو زندگی اگه هر غلطی میکنی دیگه به من ربطی نداره بری به مشکل بیوفتی برام مهم نیست و کمکت نمیکنم و پشتت هم نیستم ، این قضیه رو در لفافه ربط داده بود به انتخابم برای ازدواج که حامده ، برخلاف اینکه ی دختر مستقلی ام و گلیم خودم رو از آب میتونم بیرون بکشم و همیشه خواستم کار هام و زندگیم باب میل خودم باشه نه بقیه ، ولی از این حرف بابام دلم بدجور شکست 👩🏻🦯 دلم میخواست انتخاب زندگی رو به خودم بسپاره و پشتم باشه جوری که من از الان ترس اینو نداشته باشم که بی کس و کار میشم دلم میخواست مثل بقیه بابا ها ی جوری همراهم بود که کسی جرئت نمی کرد فردا روز بهم تو بگه و من همیشه خیالم از این راحت می بود که بابام هست و پشتیبان دارم و در خونه بابام همیشه به روم بازه ، ولی زهی خیال باطل
دلم ی جوریه ، اصلا ی حالیم ته دلم خالی شده با این حرفش
از عادت های بدی که دارم ...اینه که یک اتفاقی هنوز نیوفتاده و من اونقدر تو مخم اون اتفاق نیوفتاده رو تجزیه تحلیل می کنم که مخم رد بده حالا به چیز مثبت هم فکر نمی کنما هر چیز منفی و حال بهم زنه درست به همونا فکر می کنم به حامد هم نمی تونم بگم :/ اون طفلک به اندازه کافی مشغله و فکر و خیال داره حالا منم بیام با حرفای چرت و پرتم گند بزنم به روانش که دیگه .....
رسما شدم زندانی مامانم اینا ...هرجا میرم باهام میان بخوام کلاس برم خودشون میبرن میارن حق هم ندارم تنهایی جایی برم این اوضاع داره میرینه به مخم😑 دائم هم کنترل میشم از حراست دانشگاه گرفته تا استاد سر کلاسمون ، آمار منو ازشون میگیرن :/
همسن و سالای من تو پارتی و مسافرت خارج و کوفت و زهرمار میرن بعد من تا سر کوچه تنهایی حق ندارم برم ....عالیه واقعا
میخوام یک کاری بکنم
یک آکادمی آنلاین گویندگی و نویسندگی بزنم ولی حقیقتا نمی دونم حامد هم باهام موافقت میکنه یا نه ، البته تا حالا نشده که باهام مخالف باشه ولی نمی دونم با این حجم از درس هام میرسم که انجام بدم یا نه، از طرفی هم برام میشه یک سرگرمی ، قبلا دبیر گویندگی بودم حس خوبی داشت برام:/ ...بنظرتون تو کدوم اپلیکیشن ایجادش کنم؟







