امروز بابام خیلی به طور جدی اعلام کرد که دیگه ب ی ورش هم نیستم گفت مثلا من بهت میگم از این نردبون نرو بالا لقه میوفتی اگه تو با عقل خودت بری و بیوفتی و پات بشکنه من نمی برمت بیمارستان ، همونجا چالت میکنم پس تو زندگی اگه هر غلطی میکنی دیگه به من ربطی نداره بری به مشکل بیوفتی برام مهم نیست و کمکت نمیکنم و پشتت هم نیستم ، این قضیه رو در لفافه ربط داده بود به انتخابم برای ازدواج که حامده ، برخلاف اینکه ی دختر مستقلی ام و گلیم خودم رو از آب میتونم بیرون بکشم و همیشه خواستم کار هام و زندگیم باب میل خودم باشه نه بقیه ، ولی از این حرف بابام دلم بدجور شکست 👩🏻🦯 دلم میخواست انتخاب زندگی رو به خودم بسپاره و پشتم باشه جوری که من از الان ترس اینو نداشته باشم که بی کس و کار میشم دلم میخواست مثل بقیه بابا ها ی جوری همراهم بود که کسی جرئت نمی کرد فردا روز بهم تو بگه و من همیشه خیالم از این راحت می بود که بابام هست و پشتیبان دارم و در خونه بابام همیشه به روم بازه ، ولی زهی خیال باطل
دلم ی جوریه ، اصلا ی حالیم ته دلم خالی شده با این حرفش







