my life

زندگی من

my life | آبان ۱۴۰۳

شهرزاد قصه گو
my life زندگی من

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

استرس

امروز بابام خیلی به طور جدی اعلام کرد که دیگه ب ی ورش هم نیستم گفت مثلا من بهت میگم از این نردبون نرو بالا لقه میوفتی اگه تو با عقل خودت بری و بیوفتی و پات بشکنه من نمی برمت بیمارستان ، همونجا چالت میکنم پس تو زندگی اگه هر غلطی میکنی دیگه به من ربطی نداره بری به مشکل بیوفتی برام مهم نیست و کمکت نمیکنم و پشتت هم نیستم ، این قضیه رو در لفافه ربط داده بود به انتخابم برای ازدواج که حامده ، برخلاف اینکه ی دختر مستقلی ام و گلیم خودم رو از آب میتونم بیرون بکشم و همیشه خواستم کار هام و زندگیم باب میل خودم باشه نه بقیه ، ولی از این حرف بابام دلم بدجور شکست 👩🏻‍🦯 دلم میخواست انتخاب زندگی رو به خودم بسپاره و پشتم باشه جوری که من از الان ترس اینو نداشته باشم که بی کس و کار میشم دلم میخواست مثل بقیه بابا ها ی جوری همراهم بود که کسی جرئت نمی کرد فردا روز بهم تو بگه و من همیشه خیالم از این راحت می بود که بابام هست و پشتیبان دارم و در خونه بابام همیشه به روم بازه ، ولی زهی خیال باطل

دلم ی جوریه ، اصلا ی حالیم ته دلم خالی شده با این حرفش



تاريخ : شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ | 21:7 | نویسنده : شهرزاد قصه گو |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.