تراوشات ذهنم
از عادت های بدی که دارم ...اینه که یک اتفاقی هنوز نیوفتاده و من اونقدر تو مخم اون اتفاق نیوفتاده رو تجزیه تحلیل می کنم که مخم رد بده حالا به چیز مثبت هم فکر نمی کنما هر چیز منفی و حال بهم زنه درست به همونا فکر می کنم به حامد هم نمی تونم بگم :/ اون طفلک به اندازه کافی مشغله و فکر و خیال داره حالا منم بیام با حرفای چرت و پرتم گند بزنم به روانش که دیگه .....
رسما شدم زندانی مامانم اینا ...هرجا میرم باهام میان بخوام کلاس برم خودشون میبرن میارن حق هم ندارم تنهایی جایی برم این اوضاع داره میرینه به مخم😑 دائم هم کنترل میشم از حراست دانشگاه گرفته تا استاد سر کلاسمون ، آمار منو ازشون میگیرن :/
همسن و سالای من تو پارتی و مسافرت خارج و کوفت و زهرمار میرن بعد من تا سر کوچه تنهایی حق ندارم برم ....عالیه واقعا
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 21:33 توسط شهرزاد قصه گو
|